تبليغاتX
متروکه ای شبیه باغ

متروکه ای شبیه باغ

اسرا به عشق او می گرید

سلام امیدوارم خوب خوب باشید مثل من!

عید سعید قربان بر همه عاشقان ابراهیمی مبارک باشه .

امیدوارم از زندان نفس بتونیم آزاد شیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:32  توسط اسرا   | 

 

اینم عرفان گل  .خدا کنه همیشه تحصیل کنه !!! (همون زگهواره تا گور دانش بجوی رو میگم)

                         علم باد هوا شد!

درست را خواندی !!

عکست را در روزنامه ی عصر می زنند.

مواظب با ش کلاه فارغ التحصیلیت را باد نبرد .

مگر یادت رفته  المثنی صادر نمی شود!؟

واز آن بدتر چگونه می خواهی به همه ثابت کنی که درست تموم شده ؟

مدرکت که لای خرت وپرت ها گیر کردو کشیدیش و پاره شد و

دست بر قضا چسپش زدی گفتند : جعلی است و بر سرخود کوبیدی

چگونه ثابت می کنی فارغ التحصیلیت را ؟

عکست را در روزنامه عصر نشان بده !!!!

خوب فکریست !

 

 

 

 

 

با عرض معذرت از فارغ التحصیلان عزیز  ولی آنقدر بار علمی دانشگاهها مخصوصا پیام نورکم شده که بهتر است همان مدرک هم ندهند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:0  توسط اسرا   | 

من دراین  سال پراز آرامش، آرامش را گدایی می کردم  و به  گمان اینکه بهترین  سال را  به ارمغان بهار میبرم

 هرروز بهتر از روز قبل سرود صبحگاه  آرامش را به گوش خروسهای دهکده ی پر از رویای دخترکان  رودخانه

ی سپید  میرساندم  و سالها  گذشت و من  همین  طور خوشحال بودم  و بودم  تا اینکه  به  گوش  من  رساندند

که  دیگر خبری از خروسهای آواز خوان  نیست  مانده  بودم  که  چه  طور بایست  این  خبر را  به  گوش

دخترکان  برسانم  که  ناگاه  از پشت کوه  جادویی  صدایی عجیب مرا  به خود متصل کرد من، منی که  به  آنها 

 سرود  بهار را می رساندم  امروز به  شکرانه  ی آن  روزها می بایست  به  دیدارم  می آمدند  قانونی که انها 

 نوشته  بودند  بر روی کتیبه ای که  قرنهاپس از  اصحاب کهف بر پشت  قلبم  کوبیدند .

دیگر نگران  نباید بود آرامش را هرروز از قلب آنهایی که  قلبهایشان  را روزی مملو از شادی کردم  دریافت می

کنم 

ناگهان صدایی آمد که:آهای این آرامش را  به  پشت همان کوه  پرت  کن  که  این آرامش  ابدی نیست...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:25  توسط اسرا   | 

 

بارهها برمرگ عزیزانمان گریستیم

بر گور من هم اینچنین زار می زنند؟

مگردنیایی بهتر در پیش نیست؟

پس این عزیزان برچه می گریند؟

آیا به رفتن دوستان حسادت می کنند!؟

سرتو بالا بگیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 7:9  توسط اسرا   | 

هوالمعشوق

 

      دوستی بهم گفت چرا وبلاگتو به روز نمی کنی بهش گفتم شعر جدیدی ندارم   

       بهم گفت خوب یه مطلب بنویس

      ا لان موندم چی بنویسم ...

         به چیزایی که میشه ازشون نوشت فکر کردم ...

      امشب تنها سوژه ام برای نوشتن اون عزیزیه که هیچ وقتن نمی خام تنهام بزاره

         اونی که گاهی وقتا با کمال پرویی در حالی که پیشمه  گمش می کنم  .

         دوست داشتنش مراحل بسیاری داره هر مرحله از مرحله قبل بهتر ه.

         بعضی وقتا  یه جور خاصی خدارا درک می کنیم طوری که برامون تازگی داره

      ولی یه مدت دیگه باز وارد مرحله جدیدی میشیم و یه جور دیگه درکش می کنیم

         باز برامون تازگی داره و میشه یه جور خاص!!!

        دیشب که سریال یوسف پیامبر میذاشت نکته جالبی در فیلم عنوان شد .

       هرچند این فیلم نقصهای بسیاری داره ولی نمیشه  چیزای مثبت اونو هم ندید .

        در جایی فرشته وحی به یعقوب گفت اول باید  اسماعیل درونت رو قربانی کنی 

         بعد بچه هاتو میبینی اگه به این جمله  درست توجه کنیم خیلی چیزهها برامون

          معنا دار تر میشه  اسماعیل درون اون دلبستگیهایه که باید ازش بگذریم

        باید ازش بگذریم که یک چیز بهتر نصیبمان بشه .

          واقعا کار سختیه  دلبستگیها در این دنیا خیلی زیاده ...

       معشوقا میخام تنها تو رو داشته باشم چرا که تویی

      که مرا به همه چیز می رسونی.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:31  توسط اسرا   | 

یک رکعت مانده به سکوت! 

سرم را که روی زمین می گذارم 

شبیه همان صدا تکرار می شود 

دست خودم که نیست دارد غوغا مشود 

عروسی پیرزن های شوهر مرده است 

هلهله می کنند برای نوه های باز نشسته شان 

همین دیروز بود که حکم باز نشستگیشان  

به رسم سال هزارو چند فقره مغز آشفته  

تقدیمشان گشت که هدیه کنند 

الفبای زندگی را به جنین های  سقوط کرده در 

قناتهایی که مادرانشان را با خود به ته آن می کشانند! 

و باز تکرار می شود همان صدایی که تکرار شدنش 

مرض بی نسخه یافتم طلا را به یاد می آورد 

طلایش را قایم می کند  

توی صدو نیم قرن  

خساستی که خیال می کند به ارث گذاشته  

برای میمونهای مسخره شده داروین 

ساعت یک رکعت مانده به سکوت ! 

سرم را بر میدارم  

خورشید مسخره ام میکند 

به حکم نماز قضاشده ا م 

که سنگین تر از صداهای زمین 

مرا میکشاند تا ته ته سکوت!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:58  توسط اسرا   | 

میخام آدم بشم!

مسخ و بی صدا زبانم قلبم را به صدا درآورده

گمان کردم برای قلبم حرفی نمانده

پاره هایی از رگ شعریم هنوززقلبم رو به ترکیدن وادار میکند:

..........

پخش می شوم روی دلم

دلم باقی نمی ماند برا خودم

خودم رو به قهر وامیدارم  تادیگر راه نرود

بهش می گم پاپتی نرو نرو

ذهنم می نویسه از پریشانی ای که هرلحظه جایی رو برا خودش خونه می کنه

نخند!  نه بخند

تاصبح میاندشم که چرا می اندیشم   صبح ک میشه خواب بیداری میبینم

تقاضای تعبیر خواب نمی کنم

بیداری رو برایم به مرگ افسا نه ای تعبیر می کنند!

دست نکه دارید !

آخه من آدمم یادتان رفته

حق داری باورنکنی

............

بارها تصور کردم

که دیگه ...وقت رفتنه

ولی هر بار شنیدم

که باید آدم بشم

.............

شما آدمی سراغ ندارید

ازش بپرسم چه جوری آدم بشم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:17  توسط اسرا   | 

 

«تنهاترین عشق هستی»

معشوقا دلم اندازه ه ی همه خوبیها

برایت تنگ شده

عزیزم انقدر دوست دارم که دارم در زمین وآسمان دست وپا

می زنم زمینی که در آن هستم و آسمانی که دست پر از

رحمتت را برای رفتنش به یاری می طلبم .تا آنجا که خودم را دیگر نبینم

و تنها تو باشی و تو...

ومن تورا می طلبم با همه وجودی که آغشته به گناه است خدایا

مرا عفو کن خدایا من ناچیزتر از این حرفهام که

ادعا کنم مبرا از آلودگیم چرا که تو پاکی و هر پاکیی از توست

خدایا مارا به راه راست هدایت کن راهی که برای آن آفریده شدیم

خدایا بغضم تحمل فکر کردن به تمام بدیهایم را ندارد

به من تحمل وموهبتی ده که بتوانم در لحظه لحظه نفسهایم تورا ببینم

خدایا خلاصَه حرفِ دلم اِیَِ که بُری بُری خاطرت مَهِه .دلُم شهِ اُم بِبرش

تک ِ بهشت مِکا که جَدُم آدام وپیامبُرم خاتم اُش بِبنام دلُم اُسِی هََمَه تنگ ُبدِ

خُت به دادِ دلِ ِ تنگُم بِرَس یا ارحم الراحمین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 11:35  توسط اسرا   | 

برا تو شک نکن!

شک نکن دوست من برا تو این عکس و گذاشتم تو که انسانی.

 وبهتر از تو خدانیافریده.

اینقدر جاده رو برو تا برسی به  اونچه که دوست داری این فقط یه راه

بقیش باخودت

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:6  توسط اسرا   | 

 

دل در یایی که هیچ وقت تمومی نداره . خیلی وقتا دلم می خاد تو دلم

 

 شناور بشم تا آانجا که حتی غرق بشم  اصلا هم نمی ترسم ...  می خام

 

 اونقدر غرق بشم که دیگه نتونم خودمو پیدا کنم .

 

و دیگه هیچ نشونی ازم نباشه و وقتی به خودم بیام در کمال ناباوری تمام

 

زنجیرها را پاره کرده باشم و از اعماق همون دلم قهقهه بزنم، داد بکشم و

 

صِدام به هیچ جا نرسه .

 

چه خوب بود اینجوری که گفتم میشد مگه نه؟

 

 

                                           ***

 

می گن همیشه دعای خیر برای همه کنید آخه چه طو، یعنی میشه برا خفگی هم دعای خیر کرد:

 

صدای خفگی را هر روز می شنوم

 

بارهها بهش گفتم خفه شه

 

وهربار می خنده و می گه

 

خفه که می شم حالم بهتر می شه

 

ومن هم:

 

دعا می کنم دیگه حالش خوب نشه .

 

 

  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:46  توسط اسرا   | 

 

 

                                    برای تو حرف می زنم

 

به من گوش بده مثل همیشه منوبپذیر  منی که تو رو گاهی وقتا نمی بینم منی که گاهی وقتا یادم می ره از کجا و چرا اومدم

 

خدای خوبم  این دنیا رو نمی بینم  یعنی دیگه نمی خام ببینم  وقتی به اطرافم نگاه می کنم  تزویرو ریا بیداد می کنه. اگه انسانا بدون ماسک

 

 بودند چی می شد نه من نمی تونم تحمل کنم ...

 

خدیا اینجا زندان زندان. هر روز که به آسمان نگاه می کنم میله هاش منو تو خودش می فشارند دارم له می شم تواین زندان خدایا می دونم

 

 خودت این دنیارو بهم دادی نه من ناشکر نیستم  توقعم بالا رفته آخه دنبال دنیای بهترتم . کاش می شد اینقدر عجول نبودم آخه با خودم فکر

 

می کنم یعنی می شد  چشمم رو می بستم و بعد دیگه اینجا نبودم ... وای اگه اومدم و اون طور که تو می خای نبودم دیگه چه کار کنم  معبودا

 

تنها خودت می تونی بهم رحم کنی ...

 

عزیز همه به من بده اون چیزی که خودت  می  خواهی

 

معشو قا نگاهت رو از من نگیر خودت می دونی تحمش رو ندارم...

 

                                                                           یا ارحم ارحمین .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:38  توسط اسرا   | 

حر فهایم را استرلیزه می کنم ...

 

گفتند: قافیه بساز

نساختم

 

گفتند: حرف بزن

نزدم

نخواستم

نتوانستم

 

گفتند: خفه شو

نشدم

نتوانستم

 

گریه کردند

نکردم

 

خندیدند

نخندیدم

دویدند

نشستم

 

فهمیدم

آنچه نباید  می فهمیدم

 

حرفهایم را استرلیزه کردم

 

گفتند: بمیر

 

ومن بدون شرمندگی مردم

                            

                                     «  اسرا »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 5:38  توسط اسرا   | 

از دوستان محترمی که تا این مدت به من سر زدند  کمال تشکر رادارم

امیدوارم همه در همه حال شاد و پیروز باشید

من  تا مدتی نمی تونم  به روز بشم  شاید هم دیگه نیومدم 

ولی به هر حال از همراهی همه شما متشکرم اگه  یه روز برگشتم

باز همراهم باشید

پاینده باشید  و خدارا فراموش نکنید  اوست که می ماند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 0:0  توسط اسرا   | 

یکی نیست اورژانس خبر کند؟

 

هوا سر د شده

 

سرد، آنقدر  که مگس هم صدایش در نمی آید

 

دلم برای وز وز کردن تنگ شده

 

پاهایم کفش نمی خواهند

 

می دوند، می دوند  روی یک ترازو ی یخی

 

وتا آنجا می رسند  که کفه دیگر ترازو  زیر قول مادر می شکند

 

دلم برای مردن  مثل آنروز

 

که « زیر یک درخت مردم برگهایش مرا پوشاند و هزاران قلب یک درخت گورستان قلب من شد»

هم تنگ شده

تا آنجا که هیچ نشانی را یادش نمی آید

 

از من نپرسید هیچ نشانی را

 

کوله پشتیم دارد خفه می شود

 

یکی نیست اورژانس خبر کند؟

 

گیرم که اورژانس خبر نکردید خوب به من چه

 

آنقدر بیهوده شویدو آنقدرگوش دراز که بچه تان هم شما رانشناسد!

                                                                           

                                         
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:31  توسط اسرا   | 

و دیروز بود که من به دنیا آمدم

همیشه تو این روز حس عجیبی دارم یک حس که سالی یک بار تکرار می شود

تکرار...

تکرار کلمه ای که بعضی وقتها از آن متنفر می شوم ولی همیشه  تکرار بد نیست

 

بعضی موقع ها آدم عاشق این تکرار ها می شود.

 

                                                            ***                

                                                      

خشک شده  احساس  نازک یاس

               

بیهوده مست می شوم از آن احساس

 

قدم که می زنم مسخ می شوم

 

جای قاب عکسی که دیروز بود و...

 

امروز ...

 

امروز من هستم  و من

 

و صدایی که از درون فریادم می زند :

 

من،    من    باید باشم.

 

                                                             اسرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:19  توسط اسرا   | 

 

انگشتان ما چه می گویند؟!

 

دستم را  بالا نگه می دارم به انگشتانم نگاه می کنم ناگهان  انگشت کوچک به من می خندد...

 

دستانتان را بالا  بگیرید انگشت کوچک را نگاه کنید با  چهره ی معصومش داردمی خندد  او دوران کودکی ما ست .

 

حالا انگشت  بعدی را نگاه کنید هنوز معصومیت دوران کودکی در آن وجود دارد ولی دارد به  انگشت بعدی نگاه می کند این  دوران نوجوانی ماست.

 

بله درست  حدس زدید انگشت بعدی دوران جوانی ماست که در بین بقیه  انگشتان دارد خود نمایی می کند.

 

انگشت بعدی دوران  میانسالی ماست که از تب و شور جوانی افتاده  ولی هنوز هم  به

 

جوانی  تمایل دارد و فاصله اش را هر چه بیشتر از انگشت  بعدی دور نگه داشته است چرا

 

  که دوست ندارد پیر شود.

.

واما انگشت بعدی انگشتی است که از بقیه  دور افتاده  و خودش به  تنهایی زندگی می کند و

 

 ودر عین  حال مدام  در حال کمک  به  انگشتان دیگر است.

 

این انگشت دوران  پیری ماست .چقدر با تجربه وپر ابهت دارد زندگی می کند .

 

( بدانید که همانا زندگانی دنیا جز بازی، سر گر می ،زیور . خودستایی میان یکدیگر و فزونی در مال و اولاد ،  چیزی بیش نیست( سوره ی حدید آیه 20) )

 

در این آیه زندگانی انسان  به  پنج دوره تقسیم  شده  است : 1-   لعب  2 –  سر گرمی(لهو) 3 – زینت 4- تفاخر 5-  تکاثر

 

این  تقسیم  بندی در قرآن  برای انسان  زمانی است که انسان هدف اعلای حیات را  فرا موش می کند و جلوه ی مثبت حیات را نادیده می گیرد.

 

جلوه  مثبت حیات همین نزدیکی است  ... 

 

مخلصین  چون خدا را شایسته  پرستش می دانند به  عبادت می پر دازنند نه از ترس جهنم  و طمع بهشت

                                                                                         

                                                                                      اسرا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:31  توسط اسرا   | 

زندگی ای که نیست

 

خنده ای که روبروی گریه خودنمایی میکند

 

گریه ای که به مرگ می خندد

 

عشقی که پشت مقبره ی عاشق دفن می شود

 

و...

 عشق، می خواهد بمان

د

خنده بعضی وقتها به دیدن اشکهایش می رود

 

زندگی و مرگ به هم قول شراکت می دهند

 

 

این ماجرا به جایی می رسد که:

 

جشن تولد مرگ را :  گریه می نوازد،

 

خنده می رقصد ،

 

وعاشق هی تکرار می کند  :عشق عشق عشق

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 12:59  توسط اسرا   | 

 

امروز  داشتم  با خودم  فکر میکردم  می شه یک دقیقه به هیچی فکر نکنم

 

سعی کردم  ولی نشد بعدش تصمیم گرفتم  فقط به  کلمه ی «هیچی» فکر

 

کنم  بازم نشد این  هیچی هم  فلسفه های زیادی داشت که هی به ذهنم

 

خطور میکرد . نمی دونم می شه ،آدم چند ثانیه به هیچی فکر نکنه ؟ نمی

 

دونم راهش چیه ولی می دونم  شدنی و باید بشه آخه بعضی وقتا از بس

 

 هجوم افکار زیاد  می شه  که آدم سر درد می گیره .

 

   نظر شما چیه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:13  توسط اسرا   | 

می شود ُمرد؟!

 

سلام که می کنی جواب می شنوی اسمی که خوشت می آید را می گویی و اسمی

 که خوشش می آید را می گوید سنت را با سن او متناسب می کنی و تحویلش می دهی و همچنین

مدرک و رشته ی تحصیلی ایدائل مردم را هم به خود نسبت می دهی برای دفعه اول دیگر کافی است

 قرار ملاقات می گذاری سر قرار حاضر می شوی و می شود . قرار ها را همینطور می گذاری این دفعه

آخر دعوایتان می شود یا ازش خسته می شوی چرا؟ همین طوری اشکال که ندارد. ، دارد ؟ اصلا تصمیم

 می گیری بمیری به همین سادگی . دیگر نمی روی سر قرار یک هفته دو هفته سه هفته و... مُردی

دیگه ! اصلا هم مهم نیست که اون چی فکر می کنه شاید هم بهت وابسته شده شاید هم... سالگرد

ارتحالت که می شود دسته گلی بر روی کامپیو ترش می گذارد یک ساعت هم به فکر فرو می رود

 

ایملش را باز می کند و می بیند که روشنی دست پاچه می شود یعنی زندست ... بهت سلام می کند

 و سلام می کنی پشیمان شده ای معذرت خواهی می کنی .باز قرار ها و قرارها تا اینکه تصمیم به

انتقام می گیرد و می رود و برای خو دش می میرد و دیگر سالگرد ارتحا لش هم نمی آید وتو هر سال

 دسته گلی بر سر کا مپیوترت می گذاری. اسرا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 16:12  توسط اسرا   | 

خط خطی هایی که پاک  می شود .

 

 

اون روز که گو شه ی قلبم را ورق می زدم  به دیواری بر خوردم که خط خطی شده بود

 

هی نگه کردم  تا از لا به لا ی خط  خطی ها  چیزی پیدا کنم . نکه  پیدا  نکردم نه خوبم پیدا  کردم

 

ولی چیزی پیدا کردم که منو کن فیکون کرد...اَسرا! بد  کردی خیلی بد!  تو گفتی می خواهم

 

علت خیلی از گفته  ها یا احا دیث رو بدونم و اگه جواب سر بالا می شنیدی هم می ذا شتی  پای این که

 

بعضیها  می گفتن همه چی باید  منبعش  مشخص باشه  و  تو هم چون  نمی تونستی منبع  و جواب کاملی از

 

کسی پیدا  کنی  به همه چی شک  میکردی و  دست  آخر  کارایی که باید  انجام  می دادی رو  انجام  نمی

 

دادی  و کارایی که نباید  انجام  می دادی رو  انجام  دادی این  وسط کسی نگفت : اسرا جان وقتی یه  چیزی

 

بهت  ثا بت  نشده به مردم  نگاه  کن به  خودت  نگاه  کن خدا باهت  حرف می زنه  حتما حرف می زنه  .

 

شک نکن هر چی که به نفعته  و از عذاب الهی دورت می کنه رو  انجام بده.

 

. الا ن می فهمم  که اگر خیلی چیزا  دروغ عوضش  اون خدایی که  قربا نش بروم  درستهایی قرار

 

داده  که    قوه ی تشخیص من  به  کار بیفته .

 

عزیز همه خودت می دونی که چقدر دوستت  دارم اگر کو تاهی از من  سر  زده   خودت   و فقط خودت

 

نجاتم  بده ، من که جز تو  کسی و ندارم .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 23:12  توسط اسرا   |