متروکه ای شبیه باغ
امروز
«
تنهاترین عشق هستی»معشوقا دلم اندازه ه ی همه خوبیها
برایت تنگ شده
عزیزم انقدر دوست دارم که دارم در زمین وآسمان دست وپا
می زنم زمینی که در آن هستم و آسمانی که دست پر از
رحمتت را برای رفتنش به یاری می طلبم .تا آنجا که خودم را دیگر نبینم
و تنها تو باشی و تو...
ومن تورا می طلبم با همه وجودی که آغشته به گناه است خدایا
مرا عفو کن خدایا من ناچیزتر از این حرفهام که
ادعا کنم مبرا از آلودگیم چرا که تو پاکی و هر پاکیی از توست
خدایا مارا به راه راست هدایت کن راهی که برای آن آفریده شدیم
خدایا بغضم تحمل فکر کردن به تمام بدیهایم را ندارد
به من تحمل وموهبتی ده که بتوانم در لحظه لحظه نفسهایم تورا ببینم
خدایا خلاصَه حرفِ دلم اِیَِ که بُری بُری خاطرت مَهِه .دلُم شهِ اُم بِبرش
تک ِ بهشت مِکا که جَدُم آدام وپیامبُرم خاتم اُش بِبنام دلُم اُسِی هََمَه تنگ ُبدِ
خُت به دادِ دلِ ِ تنگُم بِرَس یا ارحم الراحمین
شک نکن دوست من برا تو این عکس و گذاشتم تو که انسانی.
وبهتر از تو خدانیافریده.
اینقدر جاده رو برو تا برسی به اونچه که دوست داری این فقط یه راه
بقیش باخودت
دل در یایی که هیچ وقت تمومی نداره . خیلی وقتا دلم می خاد تو دلم
شناور بشم تا آانجا که حتی غرق بشم اصلا هم نمی ترسم ... می خام
اونقدر غرق بشم که دیگه نتونم خودمو پیدا کنم .
و دیگه هیچ نشونی ازم نباشه و وقتی به خودم بیام در کمال ناباوری تمام
زنجیرها را پاره کرده باشم و از اعماق همون دلم قهقهه بزنم، داد بکشم و
صِدام به هیچ جا نرسه .
چه خوب بود اینجوری که گفتم میشد مگه نه؟
***
می گن همیشه دعای خیر برای همه کنید آخه چه طو، یعنی میشه برا خفگی هم دعای خیر کرد:
صدای خفگی را هر روز می شنوم
بارهها بهش گفتم خفه شه
وهربار می خنده و می گه
خفه که می شم حالم بهتر می شه
ومن هم:
دعا می کنم دیگه حالش خوب نشه .
برای تو حرف می زنم
به من گوش بده مثل همیشه منوبپذیر منی که تو رو گاهی وقتا نمی بینم منی که گاهی وقتا یادم می ره از کجا و چرا اومدم
خدای خوبم این دنیا رو نمی بینم یعنی دیگه نمی خام ببینم وقتی به اطرافم نگاه می کنم تزویرو ریا بیداد می کنه. اگه انسانا بدون ماسک
بودند چی می شد نه من نمی تونم تحمل کنم ...
خدیا اینجا زندان زندان. هر روز که به آسمان نگاه می کنم میله هاش منو تو خودش می فشارند دارم له می شم تواین زندان خدایا می دونم
خودت این دنیارو بهم دادی نه من ناشکر نیستم توقعم بالا رفته آخه دنبال دنیای بهترتم . کاش می شد اینقدر عجول نبودم آخه با خودم فکر
می کنم یعنی می شد چشمم رو می بستم و بعد دیگه اینجا نبودم ... وای اگه اومدم و اون طور که تو می خای نبودم دیگه چه کار کنم معبودا
تنها خودت می تونی بهم رحم کنی ...
عزیز همه به من بده اون چیزی که خودت می خواهی
معشو قا نگاهت رو از من نگیر خودت می دونی تحمش رو ندارم...
یا ارحم ارحمین .

حر فهایم را استرلیزه می کنم ...
گفتند: قافیه بساز
نساختم
گفتند: حرف بزن
نزدم
نخواستم
نتوانستم
گفتند: خفه شو
نشدم
نتوانستم
گریه کردند
نکردم
خندیدند
نخندیدم
دویدند
نشستم
فهمیدم
آنچه نباید می فهمیدم
حرفهایم را استرلیزه کردم
گفتند: بمیر
ومن بدون شرمندگی مردم
« اسرا »
از دوستان محترمی که تا این مدت به من سر زدند کمال تشکر رادارم
امیدوارم همه در همه حال شاد و پیروز باشید
من تا مدتی نمی تونم به روز بشم شاید هم دیگه نیومدم
ولی به هر حال از همراهی همه شما متشکرم اگه یه روز برگشتم
باز همراهم باشید
پاینده باشید و خدارا فراموش نکنید اوست که می ماند...

یکی نیست اورژانس خبر کند؟
هوا سر د شده
سرد، آنقدر که مگس هم صدایش در نمی آید
دلم برای وز وز کردن تنگ شده
پاهایم کفش نمی خواهند
می دوند، می دوند روی یک ترازو ی یخی
وتا آنجا می رسند که کفه دیگر ترازو زیر قول مادر می شکند
دلم برای مردن مثل آنروز
که « زیر یک درخت مردم برگهایش مرا پوشاند و هزاران قلب یک درخت گورستان قلب من شد»
هم تنگ شده
تا آنجا که هیچ نشانی را یادش نمی آید
از من نپرسید هیچ نشانی را
کوله پشتیم دارد خفه می شود
یکی نیست اورژانس خبر کند؟
گیرم که اورژانس خبر نکردید خوب به من چه
آنقدر بیهوده شویدو آنقدرگوش دراز که بچه تان هم شما رانشناسد!

و دیروز بود که من به دنیا آمدم
همیشه تو این روز حس عجیبی دارم یک حس که سالی یک بار تکرار می شود
تکرار...
تکرار کلمه ای که بعضی وقتها از آن متنفر می شوم ولی همیشه تکرار بد نیست
بعضی موقع ها آدم عاشق این تکرار ها می شود.
***
خشک شده احساس نازک یاس
بیهوده مست می شوم از آن احساس
قدم که می زنم مسخ می شوم
جای قاب عکسی که دیروز بود و...
امروز ...
امروز من هستم و من
و صدایی که از درون فریادم می زند :
من، من باید باشم.
اسرا
انگشتان ما چه می گویند؟!
دستم را بالا نگه می دارم به انگشتانم نگاه می کنم ناگهان انگشت کوچک به من می خندد...
دستانتان را بالا بگیرید انگشت کوچک را نگاه کنید با چهره ی معصومش داردمی خندد او دوران کودکی ما ست .
حالا انگشت بعدی را نگاه کنید هنوز معصومیت دوران کودکی در آن وجود دارد ولی دارد به انگشت بعدی نگاه می کند این دوران نوجوانی ماست.
بله درست حدس زدید انگشت بعدی دوران جوانی ماست که در بین بقیه انگشتان دارد خود نمایی می کند.
انگشت بعدی دوران میانسالی ماست که از تب و شور جوانی افتاده ولی هنوز هم به
جوانی تمایل دارد و فاصله اش را هر چه بیشتر از انگشت بعدی دور نگه داشته است چرا
که دوست ندارد پیر شود.
.
واما انگشت بعدی انگشتی است که از بقیه دور افتاده و خودش به تنهایی زندگی می کند و
ودر عین حال مدام در حال کمک به انگشتان دیگر است.
این انگشت دوران پیری ماست .چقدر با تجربه وپر ابهت دارد زندگی می کند .
( بدانید که همانا زندگانی دنیا جز بازی، سر گر می ،زیور . خودستایی میان یکدیگر و فزونی در مال و اولاد ، چیزی بیش نیست( سوره ی حدید آیه 20) )
در این آیه زندگانی انسان به پنج دوره تقسیم شده است : 1- لعب 2 – سر گرمی(لهو) 3 – زینت 4- تفاخر 5- تکاثر
این تقسیم بندی در قرآن برای انسان زمانی است که انسان هدف اعلای حیات را فرا موش می کند و جلوه ی مثبت حیات را نادیده می گیرد.
جلوه مثبت حیات همین نزدیکی است ...
مخلصین چون خدا را شایسته پرستش می دانند به عبادت می پر دازنند نه از ترس جهنم و طمع بهشت
اسرا
زندگی ای که نیست
خنده ای که روبروی گریه خودنمایی میکند
گریه ای که به مرگ می خندد
عشقی که پشت مقبره ی عاشق دفن می شود
و...
عشق، می خواهد بمان
د
خنده بعضی وقتها به دیدن اشکهایش می رود
زندگی و مرگ به هم قول شراکت می دهند
این ماجرا به جایی می رسد که:
جشن تولد مرگ را : گریه می نوازد،
خنده می رقصد ،
وعاشق هی تکرار می کند :عشق عشق عشق

امروز داشتم با خودم فکر میکردم می شه یک دقیقه به هیچی فکر نکنم
سعی کردم ولی نشد بعدش تصمیم گرفتم فقط به کلمه ی «هیچی» فکر
کنم بازم نشد این هیچی هم فلسفه های زیادی داشت که هی به ذهنم
خطور میکرد . نمی دونم می شه ،آدم چند ثانیه به هیچی فکر نکنه ؟ نمی
دونم راهش چیه ولی می دونم شدنی و باید بشه آخه بعضی وقتا از بس
هجوم افکار زیاد می شه که آدم سر درد می گیره .
نظر شما چیه؟
می شود ُمرد؟!
سلام که می کنی جواب می شنوی اسمی که خوشت می آید را می گویی و اسمی
که خوشش می آید را می گوید سنت را با سن او متناسب می کنی و تحویلش می دهی و همچنین
مدرک و رشته ی تحصیلی ایدائل مردم را هم به خود نسبت می دهی برای دفعه اول دیگر کافی است
قرار ملاقات می گذاری سر قرار حاضر می شوی و می شود . قرار ها را همینطور می گذاری این دفعه
آخر دعوایتان می شود یا ازش خسته می شوی چرا؟ همین طوری اشکال که ندارد. ، دارد ؟ اصلا تصمیم
می گیری بمیری به همین سادگی . دیگر نمی روی سر قرار یک هفته دو هفته سه هفته و... مُردی
دیگه ! اصلا هم مهم نیست که اون چی فکر می کنه شاید هم بهت وابسته شده شاید هم... سالگرد
ارتحالت که می شود دسته گلی بر روی کامپیو ترش می گذارد یک ساعت هم به فکر فرو می رود
ایملش را باز می کند و می بیند که روشنی دست پاچه می شود یعنی زندست ... بهت سلام می کند
و سلام می کنی پشیمان شده ای معذرت خواهی می کنی .باز قرار ها و قرارها تا اینکه تصمیم به
انتقام می گیرد و می رود و برای خو دش می میرد و دیگر سالگرد ارتحا لش هم نمی آید وتو هر سال
دسته گلی بر سر کا مپیوترت می گذاری. اسرا
خط خطی هایی که پاک می شود .

اون روز که گو شه ی قلبم را ورق می زدم به دیواری بر خوردم که خط خطی شده بود
هی نگه کردم تا از لا به لا ی خط خطی ها چیزی پیدا کنم . نکه پیدا نکردم نه خوبم پیدا کردم
ولی چیزی پیدا کردم که منو کن فیکون کرد...اَسرا! بد کردی خیلی بد! تو گفتی می خواهم
علت خیلی از گفته ها یا احا دیث رو بدونم و اگه جواب سر بالا می شنیدی هم می ذا شتی پای این که
بعضیها می گفتن همه چی باید منبعش مشخص باشه و تو هم چون نمی تونستی منبع و جواب کاملی از
کسی پیدا کنی به همه چی شک میکردی و دست آخر کارایی که باید انجام می دادی رو انجام نمی
دادی و کارایی که نباید انجام می دادی رو انجام دادی این وسط کسی نگفت : اسرا جان وقتی یه چیزی
بهت ثا بت نشده به مردم نگاه کن به خودت نگاه کن خدا باهت حرف می زنه حتما حرف می زنه .
شک نکن هر چی که به نفعته و از عذاب الهی دورت می کنه رو انجام بده.
. الا ن می فهمم که اگر خیلی چیزا دروغ عوضش اون خدایی که قربا نش بروم درستهایی قرار
داده که قوه ی تشخیص من به کار بیفته .
عزیز همه خودت می دونی که چقدر دوستت دارم اگر کو تاهی از من سر زده خودت و فقط خودت
نجاتم بده ، من که جز تو کسی و ندارم .

اشکهایم رو از صبح داخل کوله پشتیم ریختم به امید اینکه شب هوا ابری بشه شب که شد آسمون
تاریک نشد ابری هم نشد رفتم رو پشت بوم داد زدم خدا جون بارون بارون من بارون می خوام
که با اون ابرای چشمام و بشورم تا کسی نبینه که چشام ابری بوده .
خودت بهم گفتی اگه صدام کنی صدات می کنم من صدات کردم خیلی صدات کردم خیلی
اگه اشکام در اومده بود الان ابری نبودم خودت گفتی اشکاتو نباید کسی ببینه خودت گفتی
تو به دلسوری نیازی نداری خودت گفتی من با هاتم کاش بارون بیاد و اشکام توش گم بشه
خدای خوبم من بهت خیلی نیاز دارم نکنه بهم نگاه نکنی من که جز تو کسی و ندارم .
خدای خوبم تو می تونی منو ببخشی می دونم اگه منو ببخشی فقط یک آرزو برام می مونه
اینکه منو ببری پیش خودت ، زیادی خواستم آره ؟
امشب دلم خیلی برات تنگ شده خدا جونم من که جر تو کسی رو ندارم
خدای خوبم همیشه به تو چشم دارم
کاش می شد زودتر ببینمت و از دست این دنیا یی که جز در دسر چیزی نداره رها پیدا
کنم خدایا تو از قلبم خبر دار ی خدایا دستها یم پر از خون شده از بس زنجیر اسا رت
رو پاره کرده و باز نجات پیدا نکرده
...
خدایا یا خیلی دوست دارم

جای قلب
بقارید تو..
خانه ی خودتان هست
بی قارو قور وارد می شود
قار قارش را می خواهد
بریزد روی سرم که
عینکش را می زند
چشمش می افتد به
کا موایی که چند وقت پیش گلوله اش کردم
سرش را می کشد و می کشد و
هی تمام نمی شود
چنگ می زند روی کاموا
قار قار
آخ قلبم...
چشمم را باز می کنم
کاموا سر جایش به من می خندد
ق ق...
قلبم !؟
قلبم نیست .
کلاغ...
لا اله الا الله...لا اله الا الله..
قلبم توی چنگش به طرف هال،
می رود که دفنش کند.
(این شعر را 3 تیر بعد از دیدن یک خواب تر سناک صبح ، ساعت 6 گفتم)
