من دراین سال پراز آرامش، آرامش را گدایی می کردم و به گمان اینکه بهترین سال را به ارمغان بهار میبرم
هرروز بهتر از روز قبل سرود صبحگاه آرامش را به گوش خروسهای دهکده ی پر از رویای دخترکان رودخانه
ی سپید میرساندم و سالها گذشت و من همین طور خوشحال بودم و بودم تا اینکه به گوش من رساندند
که دیگر خبری از خروسهای آواز خوان نیست مانده بودم که چه طور بایست این خبر را به گوش
دخترکان برسانم که ناگاه از پشت کوه جادویی صدایی عجیب مرا به خود متصل کرد من، منی که به آنها
سرود بهار را می رساندم امروز به شکرانه ی آن روزها می بایست به دیدارم می آمدند قانونی که انها
نوشته بودند بر روی کتیبه ای که قرنهاپس از اصحاب کهف بر پشت قلبم کوبیدند .
دیگر نگران نباید بود آرامش را هرروز از قلب آنهایی که قلبهایشان را روزی مملو از شادی کردم دریافت می
کنم
ناگهان صدایی آمد که:آهای این آرامش را به پشت همان کوه پرت کن که این آرامش ابدی نیست...











