متروکه ای شبیه باغ
امروز
اشکهایم رو از صبح داخل کوله پشتیم ریختم به امید اینکه شب هوا ابری بشه شب که شد آسمون
تاریک نشد ابری هم نشد رفتم رو پشت بوم داد زدم خدا جون بارون بارون من بارون می خوام
که با اون ابرای چشمام و بشورم تا کسی نبینه که چشام ابری بوده .
خودت بهم گفتی اگه صدام کنی صدات می کنم من صدات کردم خیلی صدات کردم خیلی
اگه اشکام در اومده بود الان ابری نبودم خودت گفتی اشکاتو نباید کسی ببینه خودت گفتی
تو به دلسوری نیازی نداری خودت گفتی من با هاتم کاش بارون بیاد و اشکام توش گم بشه
خدای خوبم من بهت خیلی نیاز دارم نکنه بهم نگاه نکنی من که جز تو کسی و ندارم .
خدای خوبم تو می تونی منو ببخشی می دونم اگه منو ببخشی فقط یک آرزو برام می مونه
اینکه منو ببری پیش خودت ، زیادی خواستم آره ؟
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by asra-nasrin.blogfa.com
Design This Web By Noleek @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM