متروکه ای شبیه باغ
امروز
یکی نیست اورژانس خبر کند؟
هوا سر د شده
سرد، آنقدر که مگس هم صدایش در نمی آید
دلم برای وز وز کردن تنگ شده
پاهایم کفش نمی خواهند
می دوند، می دوند روی یک ترازو ی یخی
وتا آنجا می رسند که کفه دیگر ترازو زیر قول مادر می شکند
دلم برای مردن مثل آنروز
که « زیر یک درخت مردم برگهایش مرا پوشاند و هزاران قلب یک درخت گورستان قلب من شد»
هم تنگ شده
تا آنجا که هیچ نشانی را یادش نمی آید
از من نپرسید هیچ نشانی را
کوله پشتیم دارد خفه می شود
یکی نیست اورژانس خبر کند؟
گیرم که اورژانس خبر نکردید خوب به من چه
آنقدر بیهوده شویدو آنقدرگوش دراز که بچه تان هم شما رانشناسد!
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by asra-nasrin.blogfa.com
Design This Web By Noleek @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM